جایی برای اینکه خودم باشم

پر درد

هر چی سعی میکنم خوشحال باشم و لذت ببرم بازم نمیشه..چرا نمیتونم کنار بیام با زندگیم؟ دلم میخواد بیام اینجا و از خنده هام بگم اما نمیشه انگار طلسم شدم. نمیتونم خوشحال باشم. دیدین بعضیا ی لحظه خیلی حالشون خوبه ی لحظه خیلی بد؟ من دقیقا همینجوری ام.

هی میخام برا دل مامان ک شده هم بخندم اما واقعا دست خودم نیست. عذاب وجدان دارم از بس اذیتش کردم.اینکه از ناراحتی من ناراحته حالمو بیشتر بد میکنه و قلبم از دست خودم میشکنه

خدایا بهت قول داده بودم ناشکری نکنم اما شکستمش. خدایا تموم کن این روزا رو

۴ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
dreamer :)

حرف و حرف و حرف


الان تو سرویس دانشگاه نشستم و آقای راننده ی آهنگ غمگین گذاشته ک سعی میکنم بهش گوش ندم و هی فکرای مختلف تو سرم میچرخه. راستش حرفی ندارم اما بدجور دلم میخاد بیام اینجا اعلام زنده بودن کنم و چرت و پرت بگم!

روزام تقریبا پر شده با دانشگاه و اتفاقاتش.چ فکرایی به ذهنم میرسه؟ فکر استاد فیزیولوژی که سواد آدمارو براساس رتبه اشون میسنجه و منو حسابی تو دانشکده معروف کرده و منو تو منگنه قرار داده ی جوری ک اصلا دلم نمیخاد برم سرکلاسش. فکر بچه های تعهد خدمت کلاسمون ک خیلی دپرسن و باید بگم اصولا جزو با اخلاق ترین و بهترین بچه های کلاسن و دوست دارم بهشون بگم فقط درس بخونن تا بتونن دور بزنن محدودیتاشونو.فکر الف ک میترسم چیزی بهش یگم نکنه بغض کنه یا فکر بهار ک خوشبختانه در مورد مسائل اعتقادی تا حدودی شبیه منه. فکر ذ ک تو خوابگاه خوبه اما تو دانشگاه انگار براش افت کلاسه ک با محجبه ها بپره:دی فکر شین ک به اندازه کافی خوب هست ک هرکس اسمشو میشنوه اول ی لبخند کوچیک میزنه و میگه چقدر پاک و صاف و ساده است! فکر ز و م ک همین اول کار حسابی خودشونو پیش همه خراب کردن یا حتی فکر نون ک بی ادبی رو به حد اعلی رسونده و هر لحظه ممکنه من برگردم یه چیزی بهش بگم. فکر دانشکده ی نقلی اما خوشگلمون و فکر جلسه ی تو جیهی امروز

درسام..حس میکنم خنگ شدم و نمیفهمم!مث دوران کنکور نمیتونم بشینم و مدت طولانی درس بخونم و ترم بالاییا بهم میگن خوب میشی ما هم همین بودیم:)

رسیدیم خوابگاه


۳ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
dreamer :)

ترس


یادمه چند سال پیش یه جایی خوندم:" دیگر آرزویی نمیکنم..مبادا حسرت تازه ای سبز شود"

الان دقیقا حالم اینه. دیگه جرئت آرزو کردن ندارم. هیچ امیدی تو دلم نیست و خسته ام.خیلی خسته. کاش میشد همینجا دنیا برام تموم شه


موافقین ۲ مخالفین ۰
dreamer :)

خونه


این هفته رفتم کتاب فروشی. جای خالی سلوچو خریدم و یه رمان نوجوان برای لعبت و یه آبرنگ برا جوجه. چهارشنبه شب که رسیدم خونه وقتی کتاب و آبرنگو دیدن خیلی خوشحال شدن ولی هرکدوم به شیوه ی خودشون! همین خصلت بچه هاس که اونا رو دوست داشتنی میکنه همین که با چیزای کوچیک خوشحال میشن. جوجه اخلاق خاصی داره وقتی خوشحال میشه لباشو غنچه میکنه و خنده اشو میخوره و بهت نگاه نمیکنه که یعنی من ذوق نکردم! ولی خب از کارایی ک میکنه معلومه دل کوچولوش چقد راحت خوشحال میشه. لعبت اما خیلی ساده احساساتشو ابراز میکنه❤
الان خونه ام و باید بگم چقدر بوی خونه، نوری که رو فرشا میفته،صدای تلوزیون و بوی غذای مامان و حیاطو دوست دارم. شاید به خاطر همین لوس بازیام بود که خدا خواست یه جای نزدیک قبول شم! یکی از همکلاسیام از جای خیلی دوریه و وقتی گفت 17 روزه خانواده مو ندیدم چقدر حالم گرفته شد که اینطوری روزارو میشمره:(
استاد آداب اصرار داره که بچه ها خاطره بنویسین. و همین حرفاش باعث میشه که نوشتنای من اینجا بیشتر حالت خاطره بگیره
یادم باشه بیام درمورد استاد بیوشیمی هم یه پست بزارم:|
۲ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
dreamer :)

این چه استغناست یا رب وین چه قادر حکمتیست/ کاین همه زخم نهان هست و مجال آه نیست


امروز تو سلف گریه کردم

و تو اتوبوس هم گریه کردم و امیدوارم کسی متوجه نشده باشه.الانم هنوز تو قفسه ی سینه ام ی بغض خیلی گنده حس میکنم. عصبانی ام و ناراحت و مضطرب.

این حجم از احساس تنهایی رو تا به حال هیچ وقت حس نکرده بودم

بی ادبی، بداخلاقی، ناشایستی و سنگدلی آدمایی ک هر روز میبینم بیشتر از خوبیاشون به چشمم میاد و چقدر متنفرم از این حالت. حالتی که میفهمم اوضاع چقدر بدتر از اون چیزیه که فکر میکردم

۱ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰
dreamer :)

از دانشگاه چه برایمان اورده ای مارکو؟

از دانشگاه خستگی نشستن های طولانی در اتوبوس و مغزی هنگ از بیوشیمی اورده ام

الان ک اومدم خونه همش ترس اینو دارم ک زمان زود بگذره و شنبه بشه و من باز مجبورم برم:(

و اینکه از خدا ک پنهون نیست از شما چه پنهون استرس درسا رو هم دارم! به من میگن ی ترمک واقعی!

راستش دو نفر ناکام دیگه مث خودم تو کلاسمون پیدا کردم و نمیدونم دلم برا خودم بسوزه یا اونا! یکیشون ک تو مسائل دیگه هم ناکامه و اصلا اعتماد به نفس نداره و ارتباطشم با بچه ها خوب نیست...حتی ی شب دیدم ک از کلاس ک اومدیم بیرون از بقیه جدا شد و زد تو بیابون:( (دانشگاه هنوز در حال ساخته پس طبیعتا اطرافش بیابونه:دی)  البته فکر میکنم بعد از مدتی وجود من و اون ناکام دیگه بهش نشون بده ک باید با اوضاع کنار بیاد...امیدوارم حالش خوب شه و حال هممون مخصوصا اونایی ک فرسنگ ها دور از خونه ان.

۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
dreamer :)

به قول میم چرت و پرت

جمعه شب ی متن طولانی نوشتم برای اولین شب خوابگاه ک پر از اه و ناله بود تا دکمه ذخیره و انتشار رو زدم نت قط شد و بدبختانه یا خوشبختانه نتونستم اینجا بزارمش! شاید بهتر بود اینجا نباشه!

کلاسا دیروز شروع شد

کلی چیز میز یادم بودک بیام بگم اما الان یادم رفته. چون دیروز تا 8 شب کلاس داشتم خیلی خسته بودم و نشد ک از اتفافای روز اول بگم. امروزم ک 4 ساعت ادبیات داشتیم! و کلی سرکلاس هم خندیدیم

اینو بگم ک اولین جلسه مون ازمایشگاه بود و جلسه اول ترم اول هیچ کس روپوش نداره و اون کسی ک روپوش پپوشه یعنی خیلی ذوق داشته و تا اخر دست میندازنش! خلاصه سرکلاس بودیم ک در زدن ی اقایی اومد تو گفت من پدر فلانی ام براش روپدش اوردم بعد داد به مسرش اونم همونجا پوشیدش حالا تا اینجاش خیلی بد نبود بدش اون قسمت بود ک بعد کلاس ک تو دانشکده دیدیمش بازم روپوش تنش بود..هیچی دیگه اسمشو گذاشتیم ممد روپوش: دی

هنوز با بچه ها مچ نشدیم اما امیدوارم ک بزودی بشیم.


پی نوشت: میم بهم پیام داده ک تو وبلاگ داری؟ منم گفتم اره گفت چرا انقد از من بد گفتی!!! تازه ی جوری گفتی انگار من پسرم!!! میگم چرا میگه چون گفتی پول دوست داره! بله..اگه فک میکنین میم پسره باید بگم ک نعخیر دختره خیلی هم دختر خوبیه!

۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
dreamer :)

شاهین تیزبال افق ها بودم زنبوری طفیلی شدم و به کنجی پناه بردم

حالم بده.به همون بدی روزای اعلام نتایج.همون قدر خسته داغون و وحشت زده و گیج. ترسیدم و حس میکنم دارم غرق میشم. تو وجودم یه رگ و ریشه ای از غمه

...اعتماد به نفس زندگی کردنمو ندارم این که مث پاییزای سالای قبل برم کلاس و برگردم و سعی کنم امیدوار باشم. ی صدایی تو گوشم هی تکرار میکنه باید میرفتی داروسازی باید آینده اتو اونجا میساختی و من هی بیشتر و بیشتر شک میکنم به راهی ک انتخابش کردم...ترس دارم از روزای پیش رو...از اینکه دیگه نمیتونم خیال پردازی کنم. سرم درد میکنه و کلافم و هی با خودم میگم تموم میشه این روزا..تموم میشه..

۷ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰
dreamer :)

اولین دیدار

امروز اولین دیدارم با دانشگاه بود. ظاهرش خوب بود اما باطنش رو هنوز نمیدونم! اول ثبت نام با یکی از مسئولای ثبت نام دعوام شد و کلی اعصابم رو همون اول کاری خرد کرد بعد ک اومدم بیردن فهمیدم با همه دعوا کرده و من بیخود اون همه ناراحت شدم.تو ثبت نام کلی هم گیج بازی درآوردم ولی خوشبختانه کسی حالیش نشد! یادم رفته بود کارت تغذیه بگیرم ک یهو به طور معجزه آسایی یکی ازم پرسید کارت تغذیه گرفتی؟ و منو نجات داد! هم کلاسی هام هم ک در انواع مدل های مختلف بودن ولی خب خیلی بچه به نظر میرسیدن من حس پیری بهم دست داد ک چرا من مث اینا نیستم شایدم هستم خودم حالیم نمیشه. خلاصه کلی له شدیم و داغان گشتیم تا تموم شد و من تنها چیز مفیدی ک فهمیدم این بود ک نمازخونه دانشکده کجاست!

رفتیم خوابگاهو ببینیم.حیاطش خوب بود اما اتاقش اصلا. پنجره های کوچیک و دلگیر.تازه 6نفره هم هست چه خبره مگه؟؟ بعد فهمیدم ما چون ترمکیم اینجوری ایم و ترم بالاییای رشته ما تو ی ساختمون دیگه ان و اتاقاشونم شلوغ نیست..خوشا آن روز ک به خوابگاه ترم بالایی روم!

خوابگاهش یکم برام حس غربت داشت ولی دانشگاه نه. دانشگاه ی جوری بود ک سرمو میچرخوندم یه آشنا میدیدم! دلم گرم شد به همینش. همین ک "بهار" همکلاسیمه و "آرام" و "موقشنگ" ترم بالاییم احساس ترسی ک دارم رو از بین میبره

ی چیزی ک خیلی تو ذوق میزد این بود ک من خیلی بچه مثبت طور بودم ولی بقیه اکثرا خفن طور! به امید اینکه کنار هم زندگی دانشجویی خوبی داشته باشیم:دی

۳ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
dreamer :)

نصیحت های پدرانه

میگفت تو کوچیک بودی من تازه اولین ماشینمو خریده بودم.نوی نو بود. باهاش رفته بودم باغ یه جا مجبور شدم دنده عقب بیام. ازونجا که من هنوز تو رانندگی وارد نبودم و ماشینم تازه بود برام و به قول معروف تو چمم نبود به جای اینکه با آینه عقبم رو نگاه کنم در رو باز کردم و سرمو آوردم بیرون ک پشت سرمو ببینم. شروع کردم عقب عقب اومدن یهو در ماشین به لوله ی آب گیر کرد و کج و کوله شد.خیلی ناراحت شدم اولین ماشینم بود و نو هم بود.بردمش صافکاری اما نتونست درستش کنه و یک فرورفتگی تو لبه ی در ماشین موند

یه روز تو خونه بودیم ک یهو سرو صدای تو از حیاط اومد.گریه میکردی ،سه تا انگشت بزرگت کبود شده بود و از ناخونات خون میومد.دستت رو کنار در ماشین گذاشته بودی و دخترخاله ات ناغافل درو بسته بود. درست جای همون فرو رفتگی دستت رو گذاشته بودی. میدونی اون لحظه به چی فکر کردم؟ اینکه اگه اون فرورفتگی نبود انگشتات فقط کبود نمیشد و استخونات خرد میشد.شاید هیچ وقت اون انگشتا خوب نمیشد و تا آخر عمرت باهات میموندن

میدونی منظورم چیه؟ ی وقتایی ی چیزی ناراحتت میکنه اما ی موقعی میفهمی ک دلیلی داشنه و خواسته تورو از ی چیز بدتر نجات بده

۵ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
dreamer :)